تبلیغات
هر هفته با مطالبی متنوع

هر هفته با مطالبی متنوع

اگر عشقی احساس نمی‌كنی؛ تظاهر نكن، سعی نكن نمایش بدهی كه عاشقی حتی اگر خشمگینی بگو كه خشمگین هستی و باش ولی حقیقی باش.

سالك

 


پیر مردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت .. سالكی را بدید كه پیاده بود

پیر مرد گفت : ای مرد به كجا رهسپاری ؟

سالك گفت : به دهی كه گویند مردمش خدا نشناسند و كینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم می‌كنند

پیر مرد گفت : به خوب جایی می روی

سالك گفت : چرا ؟

پیر مرد گفت : من از مردم آن دیارم و دیری است كه چشم انتظارم تا كسی بیاید و این مردم را هدایت كند

سالك گفت : پس آنچه گویند راست باشد ؟

پیر مرد گفت : تا راست چه باشد

سالك گفت : آن كلام كه بر واقعیتی صدق كند

پیر مرد گفت : در آن دیار كسی را شناسی كه در آنجا منزل كنی ؟

سالك گفت : نه

پیر مرد گفت : مردمانی چنین بد سیرت چگونه تو را میزبان باشند ؟

سالك گفت : ندانم

پیر مرد گفت : چندی میهمان ما باش . باغی دارم و دیری است كه با دخترم روزگار می گذرانم

سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نیك آن است كه به میانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم

پیر مرد گفت : ای كوكب هدایت شبی در منزل ما بیتوته كن تا خودت را بازیابی و هم دیگران را بازسازی

سالك گفت : برای رسیدن شتاب دارم

پیر مرد گفت : نقل است شیخی از آن رو كه خلایق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه می زد تا هدایت شوند . ترسم كه تو نیز با مردم این دیار كج كردار آن كنی كه شیخ كرد

سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند یا نه ؟

پیر مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نیز خود آید . خلایق با خدای خود سرانجام به راه آیند

پیرمرد و سالك به باغ رسیدند . از دروازه باغ كه گذر كردند

سالك گفت : حقا كه اینجا جنت زمین است . آن چشمه و آن پرندگان به غایت مسرت بخش اند

پیر مرد گفت : بر آن تخت بنشین تا دخترم ما را میزبان باشد

دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد . سالك در او خیره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بیتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پیر مرد گفت : با آن شتابی كه برای هدایت خلق داری پندارم كه امروز را رهسپاری

سالك گفت : اگر مجالی باشد امروز را میهمان تو باشم

پیر مرد گفت : تامل در احوال آدمیان راه نجات خلایق است . اینگونه كن

سالك در باغ قدمی بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نیك نگریست و دختر او را میزبان بود . طعامی لذیذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دین خدا نیك آگاه بود و سالك از او غرق در حیرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پیرمرد او را بدید و گفت : لابد به اندیشه ای كه رهسپار رسالت خود بشوی

سالك چندی به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن می دهد اما دل اطاعت نكند

پیر مرد گفت : به فرمان دل روزی دگر بمان تا كار عقل نیز سرانجام گیرد

سالك روزی دگر بماند

پیر مرد گفت : لابد امروز خواهی رفت , افسوس كه ما را تنها خواهی گذاشت

سالك گفت : ندانم خواهم رفت یا نه , اما عقل به سرانجام رسیده است . ای پیرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش

پیر مرد گفت : با اینكه این هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گویم

سالك گفت : بر شنیدن بی تابم

پیر مرد گفت : دخترم را تزویج خواهم كرد به شرطی

سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم

پیر مرد گفت : به ده بروی و آن خلایق كج كردار را به راه راست گردانی تا خدا از تو و ما خشنود گردد

سالك گفت : این كار بسی دشوار باشد

پیر مرد گفت : آن گاه كه تو را دیدم این كار سهل می نمود

سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام می دادم اگر خلایق به راه راست می شدند , و اگر نشدند من كار خویشتن را به تمام كرده بودم

پیر مرد گفت : پس تو را رسالتی نبود و در پی كار خود بوده ای

سالك گفت : آری

پیر مرد گفت : اینك كه با دل سخن گویی كج كرداری را هدایت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو

سالك گفت : آن یك نفر را من بر گزینم یا تو ؟

پیر مرد گفت : پیر مردی است ربا خوار كه در گذر دكان محقری دارد و در میان مردم كج كردار ,او شهره است

سالك گفت : پیرمردی كه عمری بدین صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟

پیر مرد گفت : تو برای هدایت خلقی می رفتی

سالك گفت : آن زمان رسم عاشقی نبود

پیر مرد گفت : نیك گفتی . اینك كه شرط عاشقی است برو به آن دیار و در احوال مردم نیك نظر كن , می خواهم بدانم جه دیده و چه شنیده ای ؟

سالك گفت : همان كنم كه تو گویی

سالك رفت , به آن دیار كه رسید از مردی سراغ پیر مرد را گرفت

مرد گفت : این سوال را از كسی دیگر مپرس

سالك گفت : چرا ؟

مرد گفت : دیری است كه توبه كرده و از خلایق حلالیت طلبیده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغی روزگار می گذراند

سالك گفت : شنیده ام كه مردم این دیار كج كردارند



مرد گفت : تازه به این دیار آمده ام , آنچه تو گویی ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن



سالك در احوال مردم بسیار نظاره كرد .. هر آنكس كه دید خوب دید و هر آنچه دید زیبا . برگشت دست پیر مرد را بوسید

پیر مرد گفت : چه دیدی ؟



سالك گفت : خلایق سر به كار خود دارند و با خدای خود در عبادت



پیر مرد گفت :

وقتی با دلی پر عشق در مردم بنگری آنان را آنگونه ببینی كه هستند، نه آنگونه كه خود خواهی

 

 

 

 

 

 

 

انسان نرم و لطیف زاده می شود
و به هنگام مرگ خشک و سخت می شود.
گیاهان هنگامی که سر از خاک بیرون می آورند نرم و انعطاف پذیرند.
و به هنگام مرگ خشک و شکننده.
پس هر که سخت و خش است
مرگش نزدیک شده
و هر که نرم و انعطاف پذیر
سرشار از زندگی است.
سخت و خشک می شکند.
نرم و انعطاف پذیر باقی می ماند.


لائوتزو یا لائودزو



چهارشنبه 18 اسفند 1389 | نظرات ()


موضوعات

عشقولانه

دانلود

عکس

آموزشی

خبر

داستان

مذهبی

طنز و سرگرمی

کامپیوتر

روانشناسی

هنر

متنوع

پیوندهای روزانه

دانلود کتاب های صوتی

مطالب اخیر

زوج خوشبخت

یــــک تـسـت روانشناسی مهم!

سنجش عملکرد

انیشتین و راننده اش

آموخته ام که ...

سی و یك روز جادویی

سیزده نکته برای زندگی

چگونه بر مشکلات عاطفی غلبه کنیم؟

موسی مندلسون

تله موش

مچ فرزندتان را موقع انجام کارهای خوب، بگیرید!

من باور دارم که..........

یوگا چیست ؟

سخنانی کوتاه اما جاودانه

راهی غیر تکراری برای ابراز عشق

آرشیو مطالب

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

اسفند 1389

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

مهر 1389

نویسندگان

خسته

پیوند ها

بانک قالب های فارسی وب

قالب وبلاگ

خـــاطــره ای از یــــــاد رفـــتــــه

زن متولد ماکو - شهربانو

خودمونی - حامد

بی پروا - سارا

رویای عشق - ستاره

خلوتگاه من - باران

آمار سایت

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

امکانات جانبی

RSS 2.0